تبليغاتX
ما نه نفر!

ما نه نفر!


سایت سمپادیا بزرگترین سایت اینترنتی سمپادی های کشور محسوب میشه که در حال حاضر بیش از 1700 عضو register شده داره. دانش آموزان سمپادی می تونند با رفتن به این سایت در اون عضو بشن و از مطالب اون استفاده کنند .


سایت سمپادیا : http://www.sampadia.com/
تالار گفتگوی سمپادیا : http://www.sampadia.com/forum/
گروه نوشت سمپادیا : http://www.sampadia.com/blog/
مجله سمپادیا : http://www.sampadia.com/magazine/
پست الکترونیکی : info@sampadia.com
خوش حال میشیم اگر در سایت عضو شین و سایت رو لینک کنید.


+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 2:38 PM  توسط فائزه  | 

با سلام.

به اطلاع می رسانیم که عده ای از اعضای فعال سایت سمپادیا قصد راه اندازی مجله سمپادیا دات کام را دارند. این مجله به صورت الکترونیک در سراسر اینترنت و به صورت آزمایشی در مراکز سمپاد کاشان و کرج پخش خواهد شد.

از کلیه افرادی علاقه مند دعوت به همکاری می شود. افراد علاقه مند می توانند مطالب خود را به ما بفرستند و یا مسئولیت هماهنگی و توزیع مجله را در مرکز خود به عهده بگیرند.

جهت اطلاعات بیشتر به گروه نوشت سمپادیا مراجعه کنید. هماهنگی ، تایم لاین و ... در گروه نوشت منتشر می شود.

گروه نوشت : http://www.sampadia.com/blog/

یا حق.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 10:46 PM  توسط فائزه  | 

جامعه بزرگ سمپادیا


sapmadia.com


بیش از 800 سمپادی از سراسر ایران عضو این سایت هستند.
سمپادی عزیز شما هم عضو شوید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/02ساعت 8:52 PM  توسط فائزه  | 

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irس ل ا م خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
 
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبچه ها بالآخره تو المپیک یه طلا گرفتیم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir       
خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irاگه می بینید این همه شکل و شمایل گذاشتم واسه همون یدونه طلاس.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir 
 خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irاز صمیم قلب امیدوارم تو المپیک لندن بیشتر طلا ببریم. خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
 
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 11:25 AM  توسط پريسا  | 

ببخشید دیگه عکس بهتر نداشتیم

شرح حال و زندگی نامه ی عمو بهمن

 

ابتدا مناسب می بینم یک شرح مختصری درباره ی خصوصیات بارز ایشان برایتان

 

 بگویم سپس به شرح و تفصیل درباره ی زندگی نامه ی ایشان خواهم نوشت.

 

نام : بهمن

 

نام خانوادگی : اصلاح پذیر  

 

لقب : عمو بهمن ، اصلاح

 

سن : نا مشخص! (دانشمندان در حال تحقیق و بررسی روی سلول های بنیادی

آرواره ی ایشان هستند که البته حدس هایی راجع به قدمت آنها نزدیک به

دوران ترانازوروس ( اولین دایناسوری که بر روی کره ی خاکی پا نهاد ! ) یعنی

پرکامبرین می زنند اما همچنان سن واقعی ایشان در هاله ای از ابهام به سر می برد.)

 

وضعیت دندان و فک : ناجور

 

وضعیت خنده : گودزیلا وار ، وحشتناک

 

تیپ : شال چهار خانه ، کت مدل قدیمی کرم یا سبز لجنی ، عینک بزرگ!

 

تکیه کلام : کله پوک ، احمق ، نفهم ، جانت در آد ! و... ( البته این ها فقط

مخصوص مدارس دخترانه هستند. به نقل از ایشان " اگر شما پسر بودید هر

کار می خواستم می توانستم انجام دهم ولی دخترید نمی توانم به شما چیزی بگم. "( مثلا این همه فحش می ده حرف نیست. ببین دیگه به پسرا چی می گه !!! )

 

شرح حال

 

لازم به ذکر است خوشبختانه خط و نوشتار بنا به ضرورت های اجتماعی و

فرهنگی (متولد شدن ایشان! ) بوجود آمده تا ما بتوانیم از زندگی ایشان عبرت

بگیریم. در ابتدا باید بگویم مثل عمو بهمن رو مادر نزاییده! یعنی خفن تک

است! در دوران بچگی ایشان که حتما در شاهنامه خواندید که می گوید :

 

کمان را بزه کرد زود اشکبوس      تنی لرز لرزان و رخ سندروس

 

عمو بهمن به بند کمر برد چنگ    گزین کرده یک تیر چوب خدنگ

 

کمان را بمالید بهمن به چنگ        به شست اندر آورده تیر خدنگ

 

بزد بر سرو سینه ی اشکبوس        سپهر آن زمان دست او داد بوس

 

همان طور که خوندید ماجرای ماجرای جنگ عمو بهمن با اشکبوس رو توضیح

می دهد . شایان ذکر است که عمو بهمن این کار را در دو سالگی انجام داده

استاز دوران دانش آموزی ایشان اطلاعاتی در دست نیست. حالا می رسیم به

دوران دانشجویی ایشان که با ورود ایشان به عرصه ی علم و هنر و ادب تحولی

عظیم ایجاد شد.  

 

 

در سال آخر دوران دکترا فکر می کنم ایشان عاشق یکی از هم دانشکده ای های

 

خود شدند ( فقط یه نگاه ! ) یه نگاه حلاله ! در پی همین اتفاق ایشان با والد و

 

والده ی گرامی شان به خواستگاری رفتند. 9 ماهه بعد بچه بغل حداقل دو قلو ...

 

یه دختره خوشگل و ناز... یه آقا پسر کپولو ... نه ببخشید طبق آماری که به من

 

رسیده اینطور گفته شده که حاصل این ازدواج یک دختر و یک پسر است که با

 

اینکه هویت هر دو مجهول است اما احتمال موجودیت پسر بیشتر است و طبق

 

گزارشات رسیده خانوم ایشان چند سالی می شه که با این دنیا وداع گفتند برای

 

شادی روح ایشان طلب مغفرت می کنیم.

 

 

 

می رسیم به امسال که معلم هندسه ی ما بودند. هم توی راهرو و پله ها من را

 

تنها نمی گذاشتند و هم سر کلاس. اصولا هر هفته بنده سر زنگ هندسه یکبار

به پای تخته فرا خوانده می شدم، من هم که شاد و خندون، و با دست های

لرزون می رفتم در حالی که اصلا نمی دانستم درس راجع به چی هست. باید با

افتخار عرض کنم که در مورد من هیچ گاه واقعا هیچ گاه از تکیه کلام هاشون

استفاده نکردند. باید بگم تنها معلمی که امسال توانست کلاس ما را به مدت

20 دقیقه ساکت نگه دارد ایشان بودند که جا دارد بهشون مدال شجاعت و

لیاقت بدهند.( خیلی کار بزرگیه ها !!! )

 

 

 

 

از خصوصیات اخلاقی ایشان این بود که اگر ثانیه ای دیر تر از ایشان به کلاس می

رسیدی می توانستی تمام زنگ را بیرون کلاس حال کنی در این حالت بود که

باید خود را به معاون پایه معرفی می کردی و آنها هم با ابراز خرسندی تو را

روانه ی سایت یا حیاط می کردند که فقط در راهرو ها ول نگردی و خودشان به

عینه ابراز می داشتند که حاضر نیستند حتی در کلاس ایشان را باز کنند چه برسد

به وساطط. ما هم از آنجایی که خیلی کلاس های ایشان را دوست می داشتیم

بعد از خوردن زنگ کلاس خود را به یک بستنی مهمان می کردیم و بقیه زنگ را

هم در حیاط می گذراندیم.

 

همین چند وقت پیش بود که از بچه ها شنیدم که روزی یکی از دوستان من  در

کلاس ایشان مشغول خواندن کتاب سهراب سپهری بود که ناگهان ایشان به

بالای میز او رفته وبلند فرموده اند : " بیرون ! " و اوو بغل دستی اش را

( یکی دیگر از دوستان من ) از کلاس اخراج کردهاند . خاطره زیاد است و مجال

کم پس سخن را با چند گفته از ایشان به پایان می برم

 

. درس بخوانید که اینطور نشود که دانشگاه آزاد علی اباد کتول

 

رشته ی جغرافیا قبول شوید. 

 

 

      منطق که نباشد این جان در عذاب است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 6:0 PM  توسط شبنم  | 

          تابستونه!!

من که هنوزم باورم نمیشه! جدی جدی تابستونه دیگه از بودن وبعدشم بودن خلاص شدیم!وقتی  شبنم می یاد ما اینجوری می شیم: 

به افتخار تابستون:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 10:14 AM  توسط پريسا  | 

صدای زنگ تلفن بود؟آره با تو کار دارن!! سلام . خوبی ؟  چه طوری؟- سلام ،خوبم،تو خوبی؟ هایدا خوش مزه بود؟ مرسی !! ولی من نخوردم ،گشنم نبود،فقط یاسمن خورد! تو از کجا می دونی؟!! –دیگه، خبرا زود می رسه!! یاسمنم باهاتون بود؟ آره  ، جدا تو از کجا می دونی الان 2 ساعتم نیست من رسیدم!!جدی ، کی بهت گفت ؟!! -گفتم که ،کلاغه خبر داده!! وا ، نهاله لوس نشو بگو دیگه!! خوب بابا، شبنم بهم گفت!! شبنم؟!! اون از کجا می دونه!!- آره بابا شبنم گفت موندین مدرسه بعدشم رفتین هایدا خوردین. ا ، پس بگو من نموندم مدرسه این شبنم چقدر نامرده ! واسه چی نگفته بود می یاد تهران اگه می دونستم می موندم !پیش خودم فکر کردم احتمالاً یاسمن به بهاره گفته بهاره به شبنم ،شبنم هم به تو! ولی دلیلشو نمی فهمیدم آخه یاسمن 10 سال یه بارم به بهاره زنگ نمی زنه!پس ماجرا این جوری بوده؟!! –آره، زنگ زده بودم دعوتتون کنم که شنبه بیاین خونه ما مهمونی!! باشه ، ببینم چی می شه،قربانت، خدافظ.خدافظ

           

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 10:58 AM  توسط پريسا  |